تبلیغات
ღ گالری عكس اسبღ - داستان

داستان

دوشنبه 20 تیر 1390 02:19 ب.ظ

نویسنده : سارا
ارسال شده در: متفرقه ،
بچه ها تو ادامه ی مطلب یه داستان گذاشتم.
کره اسب

در زمان قدیم زن و مردى بودند که زندگى خوبى داشتند. شادى این زن و شوهر با به دنیا آمدن یک پسر کامل شد. هفت، هشت سالى گذشت و پسرک به مکتب رفت. یک روز زن بیمار شد و مرد.
مرد رفت زن دیگرى گرفت. این زن چشم نداشت پسر شوهرش را بیند. خودش بچه‌دار نمى‌شد و وجود این پسر مثل خارى به چشم او مى‌رفت. تصمیم گرفت او را سر به نیست کند. پهلوى زن جادوگرى رفت و راه کار را از او پرسید.
زن جادوگر گفت: 'وقتى غذا مى‌پزی، توى ظرف پسر زهر بریز و جلو او بگذار.'
پسر کره اسبى داشت که از شیاطین بود. وقتى پسر از مکتب‌خانه برگشت و رفت به کره اسب کاه و جو بدهد، کره اسب گفت: 'زن پدرت امشب زهر توى ظرف تو ریخته و باید متوجه باشى که از ظرف جلوى خودت غذا نخوری.'
وقتى شام آوردند، پسر پهلوى پدرش نشست و از ظرف او غذا خورد.
فردا زن پدر رفت پیش زن جادوگر و موضوع را بهش گفت. زن جادوگر گفت: 'وقتى مى‌خواهى نان بپزی، روى یکى از نان زهر بریز، و آن را توى سفرهٔ پسر بگذار.'
کره اسب هر چه که گذشته بود به پسر گفت و پسر نان را نخورد.
زن پهلوى جادوگر رفت. جادوگر گفت: 'برو چاهى بکن و روى آن را فرش بینداز وقتى پسر مى‌خواهد از روى فرش بگذرد، توى چاه مى‌افتد و تو راحت مى‌شوی.'
پسر چند روز بعد وقتى از مکتب برمى‌گشت دید جلوى باغ خانه‌شان فرشى روى زمین پهن است. قبلاً اسب به او گفته بود، که اگر دیدى فرش روى زمین افتاده از روى آن بپر، زیرا زیر فرش چاه کنده شده است. پسر خیز برداشت و از روى فرش پرید.
زن پدر که دید هیچ‌کدام از حیله‌اش کارگر نیست، باز پهلوى زن جادوگر رفت و گفت چاره‌اى بکن، این پسر پیش از وقت از کارهاى ما با خبر مى‌شود. جادوگر گفت: 'هیچکس توى خانهٔ شما نیست که به او خبر بدهد؟' زن گفت: 'نه، توى خانه غیر از من و شوهرم و پسرک هیچ‌کس نیست.' جادوگر گفت: 'حیوانى هم در خانه ندارید؟' زن گفت: 'چرا، این پسر یک کره اسب دارد.' جادوگر گفت: 'هیهات که کار، کار همین کره اسب است و باید اول کره اسب را از بین ببریم، تو امروز خودت را به بیمارى بزن و به حکیم هم رشوه بده که بگوید دواى تو گوشت کره اسب است.'
زن اول رفت خانه حکیم و او را دید، بعد هم رفت به خانه و یک سفره نان خشک به کمرش بست و توى رختخواب خوابید و بناى آه و ناله را گذاشت و هر حرکتى که مى‌کرد نان خشک صدا مى‌کرد.
شوهرش دستپاچه شد و دنبال حکیم رفت. حکیم گفت: 'بیمارى این زن خیلى سخت است و دوایش فقط گوشت کره اسب است' مرد گفت: 'خیلى خوب، فردا کره اسب را مى‌کشم.'
شب که پسر از مکتب‌خانه برگشت. کره اسب به او گفت: 'فردا مى‌خواهند مرا بکشند، و بعد تو را سر به نیست کنند، من شیههٔ اول را که کشیدم، بدان که از طویله بیرونم مى‌برند، وقتى دست و پاى مرا بستند، شیههٔ دوم را مى‌کشم، و شیههٔ سوم را که کشیدم، کارد بر حلقم گذاشته‌اند.'
پسر فردا صبح رفت به مکتب‌خانه و جیب‌هایش را پر از خاکستر نرم کرد و پسرک بنا کرد شور زدن، صداى شیههٔ دوم را که شنید، بلند شد، یک قبضه خاکستر ریخت توى چشم ملا و از مکتب‌خانه بیرون آمد و بدو به‌طرف خانه رفت.
وقتى به خانه رسید دید کره اسب را خوابانده و کارد را بر حلقش گذاشته‌اند. گفت: 'بابا، چرا مى‌خواهى اسب مرا بکشی.'
پدرش گفت: ' مادرت مریض است و حکیم گوشت کره اسب را دواى او کرده است.'
پسر گفت: 'باشد، پس اجازه بده من یک‌بار سوار شوم.'
پدر گفت: 'خیلى خوب.'
پسر اسب را زین کرد و خورجین را که آماده کرده بود اندخت روى اسب و سوار شد و بنا کرد دور خانه تاب بخورد. یک دفعه کره اسب از سر مردم پرید و به تاخت از شهر بیرون رفت.
رفت و رفت و رفت تا رسید به گله‌ای، که چوپان داشت یک بزغاله مى‌کشت. شکمبهٔ بزغاله را خرید و پاک کرد و شست و گذاشت توى خورجین و به راه افتاد. تا به شهر بزرگى رسید.
جلوى دروازه از اسب پیاده شد، لباس کهنه پوشید و شکمبه را به سرش کشید و شد 'کچلو.' کره اسب گفت: 'چند تار از موى مرا بردار، هر وقت کار داشتی، یکى را آتش بزن، فورى من حاضر مى‌شوم.'
پسر رفت و توى باغ بزرگى شاگرد باغبان شد. نگو که این باغ شاه بود.
یک‌روز که باغبان نبود، موى کره اسب را آتش زد، اسب که حاضر شد لباس‌هاى نو خود را پوشدى و شکمبه را از سر برداشت و سوار اسب شد و از این طرف به آن طرف مى‌رفت. دختر کوچک پادشاه از پنجره قصر او را دید و یک دل نه، صد دل عاشق او شد.
عصر که باغبان آمد دید تمام سبزه‌ها لگد مال شده است. به پسر گفت: 'چه کسى توى باغ اسب‌دوانى کرده؟' گفت: 'نمى‌دانم' بالاخره باغبان او را بیرون کرد و پسر هم رفت تون سوزان حمام شد.
آن زمان رسم بود که دخترها هرکس را که مى‌خواستند، نارنج را توى سر او مى‌زدند. یک‌روز همهٔ مردم شهر توى میدان جمع شدند. دختر بزرگ پادشاه نارنج را توى سر پسر وزیر زد. و دختر دومى به پسر وزیر دیگر. دختر کوچک گفت: 'شوهر من اینجا نیست.' به او گفتند: 'به‌جز کچلى که تون سوزان حمام است، هیچ کس در شهر نیست.'
پادشاه دستور داد کچل تون‌سوزان را هم بیاورند. کچل که توى میدان آمد، دختر کوچک نارنج را زد توى سر او.
سر و صداى همه در آمد و ناراحت شدند. اما دختر گفت: 'من به‌جز او هیچ کس دیگر را نمى‌خواهم.' بالاخره دختر پادشاه و پسر با هم عروسى کردند. پادشاه به دو داماد دیگر قصرهاى بزرگ داد اما به او گفت: 'باید بروید توى سر طویله اسب زندگى کنید.'
چند روزى گذشت و پادشاه بیمار شد. حکیم گفت: 'دواى شاه گوشت وحش (آهو) است' پسر موى اسب را آتش زد و سوار اسب شد و به صحرا رفت و همهٔ آهوها به اطاعت خود در آورد و دور خود جمع کرد.
دو داماد بزرگ هرچه در بیابان‌ها گشتند هیچ حیوان وحش ندیدند، تا اینکه به پسر رسیدند ولى او را نشناختند چون شکمبه را از سرش برداشته بود. گفتند: 'یکى از آهوها را به ما بفروش' پسر گفت: 'من یکى از آهوها را مى‌کشم و به شما مى‌دهم ولى در برابر باید روى کفل هر دوى شما را مهر بزنم.' آنها قبول کردند و وقتى مى‌خواستند آهوى کشته را ببرند، گفت: 'شما گوشت آهو را مى‌خواهید و کله و قلیه‌اش (qalya - شیردان و شکمبه) را خودم بر مى‌دارم.' و مى‌گوید: 'مزه‌اش به کله و به قلیه‌اش.' و کله و قلیه را برداشت و به خانه آمد و اسب را هم مرخص کرد. قلیه را به زنش داد که بپزد و براى شاه ببرد.
دامادها گوشت آهو را بردند و پختند ولى به شاه که دادند هیچ مزه‌اى نداشت و حال شاه بدتر شد. اما دختر کوچک قلیه را که آورد. شاه خورد و حالش خوب شد. شاه دید یک پر کاه توى کاسه غذا افتاده به دختر کوچک گفت: 'پدر، چرا توى این کاسه کاه افتاده است.' گفت: 'کسى که توى سرطویله زندگى مى‌کند، وضعش بهتر از این نمى‌شود.' پسر هم مى‌گوید: 'به دامادهاى دیگر هم من گوشت داده‌ام و علامتش هم مهرى است که روى کفل آنها زده‌ام.' پادشاه دامادهایش را احضار مى‌کند و مى‌بیند داماد کوچکى راست مى‌گوید. پسر شکمبه را از سر بر مى‌دارد و لباس‌هاى خوب مى‌پوشد و از نو جشن مى‌گیرند و پادشاه قصر بزرگى به آنها مى‌دهد و سال‌ها به خوبى و خوشى و خوبى زندگى مى‌کنند.
- کره‌اسب
- اوسونگون ـ ص ۲۶
- گردآورنده: مرتضى هنرى
- انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، ۱۳۵۲
- به نقل از: فرهنگ افسانه‌هاى مردم ایران ـ جلد یازدهم ـ على‌اشرف دوریشیان ـ رضا خندان (مهابادی)، نشر کتاب و فرهنگ، چاپ اول ۱۳۸۱

 

منبع:vista.ir/content/108532/کره-اسب

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه و نظر نشه فراموش.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 13 آبان 1390 03:39 ب.ظ




دریافت کد پرواز حباب ها